پای زنها بیشتر در میان است!
رفتهایم مجتمع سینمایی پردیس ملت، تماشای فیلم عیار چهارده. توی کتابفروشی، نوع آرایش و لباسپوشیدن دختری توجهم را جلب میکند: موهای بلندی دارد که آنها را به رنگ زرد تقریبن جیغی درآورده و با شالگردن سفیدی که اتفاقن عرض بسیار باریکی هم دارد، بخش کوچکی از آن را پوشانده است. به جز آن، یک کاپشن کوتاه سفید و شلوار چسبان مشکی به تن دارد و بوت بلند سفیدی پایش کرده است. آرایشش هم از آن مدلها است که احتمالن به آن میگویند هفت قلم. از نظر من دختر چندان زیبایی نیست اما نحوهی لباسپوشیدن و آرایشش او را میان جمع متمایز و به عبارت درستتر «تابلو» کرده است. برای چند لحظه تماشایش میکنم و بعد حواسم پرت میشود به کتابهای روی میز.
دم در ورودی سالن دوباره دختر را میبینیم. کمی جلوتر از ما منتظر ایستاده است. میم؛ همسر دوستم؛ دختر را میبیند و اعتراض میکند: «دختره رو نگاه کنین چه سر و وضعی برای خودش درست کرده. بعضیها دیگه واقعن شورش رو درمیآرن.» و منتظر تایید ما است. میم دختری کاملن امروزی است که شیوهی زندگیاش با استانداردهای زندگی غربی بیشتر مطابق است تا مدل سنتی آن: تحصیلکرده است، کار میکند، اهل فیلم و موسیقی است و خوشپوش و بهروز. تا آنجا که میدانم، میم خودش اعتقادی به حجاب، دستکم آنطور که در شرع آمده است، ندارد.
اعتراض میم برایم جالب است. بحث که میکنیم متوجه میشوم استدلالش برمیگردد به اینکه هر جامعهای عرفی دارد و باید این عرف را همه رعایت کنند. با خودم فکر میکنم تا حدی راست میگوید و حتا بهنظر من هم مدل لباسپوشیدن و آرایش دختر عجیب و غریب بوده است. بعد این سوال میآید توی ذهنم که: «اصلن فرض کنیم لباسپوشیدن این دختر عجیب و خارج از عرف جامعه باشد، چهطور و چرا من مشکلی با آن ندارم و میگذرم ولی میم صدایش درمیآید؟» بعد یادم میافتد توی فلان مهمانی و بهمان رستوران هم دیالوگهای مشابهی را از زبان خانمها شنیدهام که به سر و وضع زن یا دختر دیگری معترض بودهاند. حالا سوال کلیتر میشود: «چرا خانمها خودشان به خودشان بیشتر گیر میدهند؟»
دلایل من در پاسخ به سوال اول، برمیگردد به اینکه به انتخاب آدمها در مسایل شخصیشان احترام میگذارم و طبیعی میدانم که ممکن است انتخاب بعضیها با پسند من جور درنیاید. از طرف دیگر، به عرف هم اعتقاد چندانی ندارم، چون گمان میکنم هیچکس نمیتواند به صورت دقیق آن را تعریف و حد و مرزش را مشخص نماید. به قول ز؛ دوست دیگرم؛ «لباس خود خانم میم از دید دیگری ممکن است خارج از عرف باشد.» اما پاسخ به سوال دوم به این سادگی نیست. شاید به اینخاطر باشد که زنها نسبت به مردها ذاتن تمایل به جلوهگری و موردتوجه قرارگرفتن بیشتری دارند و حضور فرد جلوهگرتر را برنمیتابند. شاید ریشهاش در حسادت و احساس خطر باشد و شاید اصلن اینگونه نباشد و استنباط من به کل غلط است. نمیدانم!
بیربط: عیار چهارده بهنظرم فیلم خوبی بود. تماشایش را پیشنهاد میکنم.
نیاز به شادی
امروز توی بازارچهی خیریهی محک، بین آهنگها و ترانههایی که پخش میشد، یکدفعه از بلندگوی سالن آهنگ «سوسن خانوم» که فکر میکنم این روزها معرف حضور همه هست، با صدای بلند شروع شد به پخششدن. بعد اتفاق جالبی که افتاد این بود که مردم، هم یک جورهایی متعجب شده بودند و هم رسمن خوشحال. از روی حالت چهرهها و نگاههایی که رد و بدل میشد و حتا از روی تکانهای کوچکی که بعضیها به خود میدادند و قرهایی که مشخص بود توی کمر مانده! قشنگ میشد این را فهمید. یک جور شادی عمومی که برای چند دقیقه همهی چهارصد، پانصد نفری که توی سالن بودند، در آن شریک شدند، حتا آن خانوادهای که در آن مادر و یکی از دخترها چادر به سر کرده بودند؛ آهنگ که شروع شد دختر برگشت به مادرش گفت: «ئه! سوسن خانوم!» و هر دو خندیدند.
شاید تلخ باشد ولی متاسفانه حقیقت این است که شادی عمومی از مردم ما دریغ شده است، چیزی که جامعهی امروز ما، بهخصوص بخش شهرنشین و عمومن افسردهاش، بهشدت به آن نیاز دارد. شادیهای ما، اگر اتفاق بیفتد، همه در عرصهی خصوصی است، توی خانههایمان یا نهایتن مهمانیها و با دوستانمان. ما آرام آرام تبدیل شدهایم به یک سری آدمهای ناخودآگاه غمگین، انگار که اصلن باید همینطور باشد و قانونش همین است. این را زمانی تو بیشتر حس میکنی که حتا برای چند روز از ایران خارج میشوی، حالا هرجا. آن جاست که میبینی انگار میشود کوچه و خیابان جور دیگری هم باشد، که موسیقی باشد، شادی باشد، رنگ باشد، که آدمها، پولدار یا فقیر، خوشحال باشند، از لحظههای کوتاه زندگی لذت ببرند و البته هیچ اتفاق بدی هم نیفتد.
آن چهارشنبهشبهای نوجوانی
چند روز پیش یک سریال بهشدت نوستالژیک گرفتم که من را پرتاب کرد به دورهی کودکی و نوجوانی. یادم هست، قشنگ یک هفته منتظر میماندم که قسمت جدید آن پخش شود و زندگی میکردم با آدمهایش: آلبر، مونیک، ایوت، ناتالی، کسلر ... بله، دههی پنجاهیها و احتمالن متولدین ابتدای دههی شصت به قبل، حتمن میدانند در مورد چه سریالی حرف میزنم: چهارشنبه شبها، آن موسیقی پر ابهت که پخش میشد و تصویر از یک آسمان ابری میرفت روی جادهای که دو طرفش درختان بلند بود، صدای گوینده را میشنیدی که میگفت: «ارتش سری» و بعد ادامه میداد: با شرکت برنارد هپتون، جان فرانسیس، کریستوفر نیم، آنجلا ریچردس.
سه شعر از ناهید کبیری
بیشتر شعرهای مجموعهی «دامنم را میتکانم از ابر» ناهید کبیری را که تازه چاپ شده است، دوست داشتم. فکر میکنم خواندنش پیشنهاد خوبی باشد برای عصر یک روز دلگیر زمستانی. سه تا از شعرها را اینجا میآورم:
نه مثل همیشه
در ضیافت زمین و ستاره
با لباس سفید اتوکشیده ایستادهام
تا به تجربههای تازهی این غربت بیآینه
عادت کنم
به قیامتِ دیدار تو نمیدانم اما
چهگونه؟
اکنون که مه از کوه پائین میآید
از تپه پائین میآید
روی سقف سفالین خانهها چرخ میزند
و بر شاخههای پریشان اردیبهشت،
که سنگین از عطر شکوفههای غریب
میبارد،
من از رویاهای پراکندهام در سرزمینی یاد میکنم
که انگار وطن من بود!
و دلم برای تو ای نامهربان
نه مثل همیشه
که بیشتر از همیشه
تنگ میشود ...
شاید دفعهی بعد
توضیح: بالاخره بعد از نزدیک به چهار سال، نوشتن این نمایشنامه تمام شد! البته بازنویسی نهایی آن هنوز مانده که گذاشتهام برای چند ماه دیگر که از متن فاصله گرفته باشم. خوشحال میشوم اگر حوصله کنید بخوانید و نظر بدهید.
×××
شاید دفعهی بعد
شخصيتها:
پريسا حدودن سی ساله
فرزانه دوست پريسا، تقريبن همسن او
بابك همسر فرزانه، سی و پنج ساله
نيلوفر خواهر فرزانه، بيست ساله
برديا دوست قدیم پریسا، سی و يك ساله
[همهی صحنههای نمايش در يك هتل ساحلی میگذرد.]
(1)
[صدای پریسا را در تاریکی صحنه میشویم.]
صدای پریسا: توی فرودگاه موقع برگشتن، وقتی علی داشت چمدونها رو تحویل بار میداد، به این فکر میکردم که عجب سفری شد این مسافرت. سفری که بهخاطر قهر و دعواهایی که قبلش با علی داشتم، دلم نمیخواست بیام و حالا هم که ...
گیجم، خیلی گیج. الان بیشتر از همیشه نمیدونم درست چیه و غلط کدوم. بعد از این یه هفته و همهی اتفاقاتی که افتاد، حالا دلم یه خواب طولانی میخواد و بعد ... جالب نیست؟ استراحت، اون هم بعد از سفری که برای استراحت رفته بودیم، اما از همون اولش ...
به هتل که رسیدیم و اتاقها رو تحویل گرفتیم، علی رفت دوش بگیره و من هم مشغول مرتبکردن لباسها و وسایلمون شدم که همون موقع تلفن فرزانه بهم فهموند که قرار نیست این سفر، یه مسافرت معمولی باشه ....
[نور میآید. صحنه اتاق دویست و ده هتل است. پریسا لباسهایشان را یکی یکی از چمدان درمیآورد و در کمد آویزان میکند. صدای آوازخواندن علی زیر دوش شنیده میشود.]
صدای علی: پریس باورت نمیشه! توالتهای اینجا شیلنگ نداره!
پریسا: هتلهای خارج از كشور معمولن ندارن. تو هم كه حالا داری دوش میگیری.
صدای علی: الان آره. كلن چی؟
پریسا: اگه بیدو نداشته باشه، با دستمال باید پاك كرد!
صدای علی: [با تعجب] بیدو؟ بیدو چیه دیگه؟ بیدو!
پریسا: [میخندد.] بیدو یه چیزیه که میشینی روش خودش میشوره! حالا هم زودتر دوشت رو بگیر بیا بیرون. من هم میخوام دوش بگیرم. یه ساعت دیگه باید توی لابی باشیم. دیر میشه!
[پریسا آویزانکردن لباسها را تمام میکند، بعد توی اتاق چرخی میزند، تلهویزیون را روشن میكند. چند كانال عوض میكند و بعد روی یك كانال موسیقی باقی میماند. تلفن اتاق زنگ میزند.]
پریسا: Hello
صدای فرزانه: منم پریسا
پریسا: ئه! سلام
صدای فرزانه: [هیجانزده] پریسا؟
پریسا: جونم؟ چی شده؟
صدای فرزانه: ببین پریسا، الان رفتهبودم پذیرش. یخچال اتاق ما كار نمیكرد، رفتهبودم بگم بیان عوضش كنن.
پریسا: خُب؟
صدای فرزانه: فكر میكنی كیو دیدم اونجا؟
پریسا: كی؟
صدای فرزانه: [سكوت] علی كجاست؟
پریسا: داره دوش میگیره. كیو دیدی؟ به علی ربط داره؟
صدای فرزانه: نه ...
پریسا: کیو دیدی؟
صدای فرزانه: بردیا رو [سكوت] پریسا؟ خوبی؟
پریسا: [سكوت] آره ...
صدای فرزانه: فكر كردم من بهت بگم بهتر از اینه كه یه دفعه خودت ببینیش.
پریسا: [آرام] خوب کاری کردی ... مطمئنی خودش بود؟
صدای فرزانه: آره، با هم حرف زدیم.
صدای علی: عزیزم، اون خمیر ریش منو میدی؟
پریسا: ببین فرزانه، علی داره صدام میكنه. حالا بعدن حرف میزنیم.
صدای فرزانه: باشه، باشه ... پس ساعت هشت تو لابی میبینمتون.
پریسا: آره .... باشه
صدای فرزانه: فعلن خدافظ
پریسا: خدافظ ... [سكوت]
صدای علی: پریس؟
پریسا: الان میآرم برات.
[پریسا به سمت چمدان میرود تا خمیر ریش علی را پیدا كند. اشك در چشمانش جمع شدهاست. صدای موسیقی هنوز در صحنه شنیده میشود. نور به آرامی فید میشود.]
اگر دلتان برای نیکولا کوچولو تنگ شده (2)
خبر خوب بعدی برای علاقهمندان به نیکولا کوچولو این است که جناب آقای امیرحسین مهدیزاده؛ مترجم کتابهای نیکولا کوچولو؛ که یادداشت قبلی را خوانده بودند، به من ایمیل زدهاند که:
«مجموعهای که [از نیکولا کوچولو] در ایران چاپ شده، به چهارده جلد خواهد رسید. دو تا را استاد بزرگ اسماعیل سعادت؛ عضو فرهنگستان ادب؛ ترجمه کردهاند که البته به نام دو دخترشان چاپ شده و یازده جلد دیگر را بنده ترجمه کردهام که سه جلد آن [هنرهای نیکولا / یادش بهخیر نیکولا / نیکولا مرد کوچک] در همین دو هفتهی اخیر عرضه شده و یک جلد آخر هم در دست ترجمه است که گمانم به نمایشگاه برسد.
این جلد که آماده شود، انشاالله برای هر 14 جلد فکری خواهد شد که در یک بستهبندی هم عرضه شود.
استقبال خوبی که از این داستانها در ایران مثل بقیهی دنیا شده، برای من و نقاشش و روح نویسندهاش خوشحال کننده است.»
اگر دلتان برای نیکولا کوچولو تنگ شده
آدمها از یک لحاظ دو دستهاند: «آنهایی که نیکولا کوچولو خواندهاند، و آنهایی که نخواندهاند.» و من میتوانم با اطمینان بگویم: آدمهای دستهی دوم حتمن نسبت به آدمهای دستهی اول چیزی کم دارند. درست مثل آنهایی که فزندز دیدهاند و با آن زندگی کردهاند، و آنهایی که بیاعتنا از کنارش رد شدهاند.
من خودم نیکولا کوچولو را دیر خواندم. یعنی وقتی که دیگر آدم بزرگ به حساب میآمدم. (فکر میکنم دورهی کودکی ما هنوز نیکولا کوچولو به فارسی ترجمه نشده بود.) یواشکی هم خواندمش! چون راستش را بخواهید، آنوقتها فکر میکردم یک جورهایی زشت است، بقیه بفهمند شبها مینشینم و با علاقه کتاب بچهها را میخوانم! به هر حال هر آدمی یک دورهی زندگیاش احمق است!
ادامهی"اگر دلتان برای نیکولا کوچولو تنگ شده"جستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score

رادیو ساکی